ونگوگ؛ رقص جنون و هنر در ضیافت رنگ ها

رضا  علمی
  • رضا علمی
  • 1404/10/15
  • 0 دیدگاه
{{selectedRate}}

ونگوگ، نقاش شب های پرستاره و گل های آفتابگردان، تجسم نبوغ پرآشوبی است که با رنج آمیخته شده بود و با رنگ ها فریاد می کشید.

فهرست مطالب

    وینسنت ونگوگ، نامی که امروزه با درخشش بی‌بدیل رنگ زرد کروم و چرخش‌های هیپنوتیزم‌کننده قلم‌مو در آسمان شب گره خورده است، فراتر از یک نقاش، تجسم عریان‌ترین شکل «نبوغ آمیخته با رنج» در تاریخ هنر است. این هنرمند هلندی که در زمان حیاتش همچون شبحی ناشناخته در حاشیه دنیای هنر پرسه می‌زد و تنها موفق به فروش یک تابلو شد، اکنون بر قله‌ای ایستاده که کمتر هنرمندی یارای نزدیکی به آن را دارد. آثار او نه صرفاً بازنمایی طبیعت، که ترجمانی بصری از فریادهای خاموش روحی بی‌قرار هستند؛ روحی که جهان را نه آن‌گونه که هست، بلکه آن‌گونه که «حس» می‌کرد، به تصویر می‌کشید. هر ضربه قلم‌موی او، تکه‌ای از وجودش را روی بوم جاودانه کرد و روایتگر داستانی از امید، یأس و عشقی جنون‌آمیز به ذات هستی شد.

    ونگوگ کیست؟

    ونگوگ کیست؟

    وینسنت ویلم ونگوگ (Vincent Willem van Gogh)، نقاش پیشگام مکتب پساامپرسیونیسم، چهره‌ای است که مرزهای بیان احساسی در نقاشی را برای همیشه جابه‌جا کرد. او که در خانواده‌ای مذهبی در هلند چشم به جهان گشود، تنها فرزند ارشد زنده کشیشی بود که انتظار داشت پسرش نیز راه او را دنبال کند.

    وینسنت پیش از آنکه در سن ۲۷ سالگی قلم‌مو به دست گیرد و رسالت نهایی‌اش را بیابد، سال‌های جوانی خود را در جستجوی معنا در مشاغل گوناگون سپری کرد؛ از دلالی آثار هنری در لاهه و لندن گرفته تا معلمی در مدارس شبانه‌روزی انگلستان و حتی واعظی انجیل در میان معدنچیان فقیر منطقه بوریناژ بلژیک.

    عکس واقعی ونگوگ

    این تجربیات متنوع، به‌ویژه هم‌نشینی با طبقات فرودست جامعه، بعدها در نگاه انسانی و دلسوزانه او به سوژه‌های نقاشی‌اش نمود پیدا کرد. ونگوگ با وجود اینکه هیچ آموزش آکادمیک رسمی و طولانی‌مدتی ندیده بود، با مطالعه آثار اساتید بزرگ و تمرین شبانه‌روزی، سبکی را ابداع کرد که در آن رنگ برای توصیف واقعیت نبود؛ بلکه برای بیان عواطف به کار می‌رفت.

    او با وجود مبارزه دائمی و فرساینده با بیماری‌های روانی ناشناخته (که امروزه ترکیبی از اختلال دوقطبی و صرع حدس زده می‌شود) و فقر مطلق، در طول تنها یک دهه فعالیت هنری، میراثی عظیم شامل بیش از ۲۱۰۰ اثر خلق کرد. آثار او با ضرب‌قلم‌های ضخیم (Impasto)، خطوط مواج و رنگ‌های زنده و نمادین، راه را برای جنبش‌های مدرنی همچون اکسپرسیونیسم و فوویسم هموار ساختند و تعریف زیبایی‌شناسی را در قرن بیستم دگرگون کردند.

    وینسنت ونگوگ کیست

    زندگی نامه ونگوگ

    مسیر زندگی هنری ونگوگ، سفری پرشتاب و آتشین بود که می‌توان آن را به دو فصل متمایز «تاریک» و «روشن» تقسیم کرد. فصل نخست در هلند و بلژیک رقم خورد، جایی که او تحت تأثیر نقاشانی چون میله (Jean-François Millet)، با پالت رنگی تیره، خاکی و غمگین، زندگی سخت دهقانان و کارگران را به تصویر می‌کشید. این دوره که با خلق آثاری رئالیستی همراه بود، نشان‌دهنده تعهد عمیق اخلاقی او به نمایش حقیقت عریان زندگی بود. اما نقطه عطف و انفجار خلاقیت او با سفر به پاریس در سال ۱۸۸۶ آغاز شد؛ جایی که مواجهه با نور امپرسیونیست‌ها و چاپ‌های چوبی ژاپنی (Ukiyo-e)، چشمان او را به دنیای رنگ‌های خالص گشود.

    فصل دوم و درخشان زندگی او در جنوب فرانسه، در شهر آرل شکل گرفت. وینسنت در جستجوی نوری قوی‌تر و رنگ‌هایی زنده‌تر به پرووانس گریخت و رؤیای تأسیس «استودیوی جنوب» یا همان «خانه زرد» را در سر پروراند تا مکانی برای زندگی و کار مشترک هنرمندان باشد. این دوره، اگرچه پربارترین دوران خلاقیت او بود، اما با تنش‌های روانی شدید، درگیری دراماتیک با پل گوگن و در نهایت فروپاشی عصبی همراه شد که او را راهی آسایشگاه روانی سن‌رمی کرد.

    در تمام این سال‌ها، تئو ونگوگ، برادر کوچکترش، تنها فرشته نجات و حامی بی‌دریغ او بود. تئو هم تمام هزینه‌های زندگی و ابزار نقاشی وینسنت را تأمین می‌کرد، هم سنگ صبور نامه‌های بی‌شمار او بود؛ نامه‌هایی که امروزه به‌عنوان یکی از متون ارزشمند ادبی و هنری قرن نوزدهم شناخته می‌شوند و پنجره‌ای بی‌واسطه به روح حساس و تحلیل‌گر این هنرمند می‌گشایند.

    زندگی نامه ونگوگ

    نقاشی های معروف ونگوگ

    هر تابلوی ونگوگ، برگی از دفتر خاطرات مصور اوست که با زبانی فراتر از کلمات سخن می‌گوید. آثار او بازتابی مستقیم از نوسانات شدید روحی‌اش هستند؛ از امید و سرمستی در زردی گندم‌زارها تا اندوه و تنهایی در آبی‌های عمیق شبانه. در اینجا به معرفی کامل و توصیفی تأثیرگذارترین نقاشی های معروف ونگوگ پرداخته شده است. هر کدام از این آثار، یک تصویر و البته برگی زرین از دفتر زندگی پرفرازونشیب این هنرمند نابغه هستند.

    نقاشی های معروف ونگوگ

    ۱. شب پرستاره

    «شب پرستاره» (The Starry Night - ۱۸۸۹) را می‌توان بی‌اغراق مشهورترین نقاشی ونگوگ و یکی از شناخته‌شده‌ترین تصاویر در تاریخ هنر دانست. این اثر جادویی که در دوران اقامت داوطلبانه ونگوگ در آسایشگاه روانی سن‌رمی‌دوپرووانس خلق شد، نمایی از پنجره اتاق او را پیش از طلوع آفتاب به تصویر می‌کشد؛ اما با چاشنی قدرتمند تخیل و احساسات درونی هنرمند. آسمان در این تابلو، نه یک فضای ساکن، بلکه اقیانوسی مواج از انرژی کیهانی است که با چرخش‌های خیره‌کننده و هاله نورانی دور ستاره‌ها، گویی در حال رقص و جنبش است.

    ونگوگ در این اثر با استفاده از ضرب‌قلم‌های کوتاه و منقطع و تضاد رنگ‌های سرد (آبی لاجوردی و کبالت) با گرمای زرد و نارنجی ماه و ستاره‌ها، فضایی رؤیایی و درعین‌حال پرآشوب آفریده است. درخت سرو سیاه و شعله‌ور در سمت چپ تصویر که همچون پلی میان زمین و آسمان قد کشیده، نمادی سنتی از سوگواری و مرگ است؛ اما در اینجا به نظر می‌رسد که به سوی آسمان لایتناهی اشاره دارد. روستای کوچک در پایین تصویر با آن کلیسای نوک‌تیز، اگرچه از پنجره واقعی اتاقش دیده نمی‌شد، اما نشان از دلتنگی او برای روستاهای هلند دارد. این اثر فریادی خاموش از امید و جستجوی آرامش در دل آشفتگی است.

    شب پرستاره ونگوگ

    ۲. گل های آفتابگردان

    مجموعه نقاشی‌های «گل‌های آفتابگردان» (Sunflowers - ۱۸۸۸) شاید شادترین و پرامیدترین فصل در کارنامه هنری ونگوگ باشند. او این سری از تابلوها را در شهر آرل و با هدف تزئین اتاق خواب دوست و همکارش، پل گوگن، در «خانه زرد» نقاشی کرد. ونگوگ با شور و شوقی وصف‌ناپذیر می‌خواست خانه‌اش را به «استودیوی جنوب» تبدیل کند و این گل‌ها نماد خوش‌آمدگویی گرم او بودند. او در این آثار دست به تجربه‌ای جسورانه زد و تلاش کرد با استفاده از طیف‌های مختلف یک رنگ واحد (زرد)، تصویری کامل و پویا خلق کند.

    از زرد لیمویی کم‌رنگ تا زرد اخرایی تیره و نارنجی سوخته، همگی در رقصی هماهنگ بر بوم نشسته‌اند. گل‌ها در مراحل مختلف زندگی به تصویر کشیده شده‌اند؛ برخی شکوفا و شاداب و برخی پژمرده و سر به زیر چرخه‌ٔ کامل حیات را یادآوری می‌کنند. ضخامت رنگ در این تابلوها به‌قدری زیاد است که گلبرگ‌ها حالتی برجسته و سه‌بعدی پیدا کرده‌اند. برای ونگوگ، آفتابگردان نماد خورشید جنوب و مهم‌تر از آن، نماد «سپاسگزاری» و وفاداری بود. این آثار امروزه به‌عنوان امضای هنری او شناخته می‌شوند و انرژی بی‌پایان خورشید را در خود ذخیره کرده‌اند.

    گل های آفتابگردان ونگوگ

    ۳. کافه تراس در شب

    «کافه تراس در شب» (Café Terrace at Night - ۱۸۸۸) اولین تابلویی است که ونگوگ در آن شیفتگی خود را به زیبایی‌های شب پرستاره نشان داد. این اثر که در محل واقعی‌اش در میدان فروم شهر آرل کشیده شده، شاهکاری در استفاده از رنگ برای القای حس و اتمسفر است. نکته شگفت‌انگیز اینجاست که ونگوگ برای نقاشی شب، حتی از یک قطره رنگ سیاه استفاده نکرده است. او تاریکی را با لایه‌های غنی و عمیق آبی، بنفش و سبز تیره نشان داده است که در تضاد با نور زرد و گرم و درخشان فانوس‌های گازی کافه، جلوه‌ای جادویی پیدا کرده‌اند.

    سنگفرش‌ خیابان با رنگ‌های صورتی و بنفش کم‌رنگ نقاشی شده‌ و سایه‌روشن سبز درخت سرو در پس‌زمینه، عمق میدان را بیشتر کرده است. این تابلو فضایی بی‌نهایت دعوت‌کننده، گرم و صمیمی دارد؛ جایی که می‌توان در آن نشست و گذر عمر را تماشا کرد. ونگوگ با این اثر ثابت کرد که شب برای او زمانی برای ترس نیست و تاریکی، دنیایی رنگارنگ‌تر و زنده‌تر از روز در دل دارد. ستارگان در آسمان این تابلو مانند گل‌هایی نورانی شکوفا شده‌اند و نویدبخش آرامشی هستند که او همواره در جستجویش بود.

    نقاشی کافه تراس در شب از ونگوگ

    ۴. سیب زمینی خورها

    این تابلو که نخستین شاهکار بزرگ ونگوگ محسوب می‌شود، متعلق به دوره اول زندگی هنری او در هلند است و فضایی کاملاً متفاوت با آثار رنگارنگ بعدی‌اش دارد. ونگوگ در «سیب‌زمینی‌خورها» (The Potato Eaters - ۱۸۸۵) تلاش کرد تا صادقانه‌ترین و بی‌پیرایه‌ترین تصویر ممکن را از زندگی سخت دهقانان ارائه دهد. او با استفاده از پالت رنگی تیره و خاکی (شبیه به رنگ سیب‌زمینی پوست‌نکنده و خاک مزرعه)، خانواده‌ای را نشان می‌دهد که زیر نور ضعیف چراغ نفتی مشغول خوردن شام ساده خود هستند.

    چهره‌های این افراد تکیده، استخوانی و حتی کمی کاریکاتورگونه است، و دستانشان گره‌خورده و خشن ترسیم شده است. ونگوگ در نامه‌ای به برادرش نوشت که می‌خواسته نشان دهد این مردم غذایشان را با همان دستانی که زمین را شخم زده‌اند، به دست آورده‌اند و نانشان حاصل دسترنج صادقانه خودشان است. او از هرگونه زیباسازی ظاهری پرهیز کرد تا قداست و شرافت کار یدی را به عریان‌ترین شکل ممکن ستایش کند. این اثر بیانیه‌ای اجتماعی و اخلاقی از هنرمندی است که همواره قلبش برای رنج‌دیدگان می‌تپید.

    تابلو سیب زمینی خورها اثر ونگوگ

    ۵. شکوفه های بادام

    «شکوفه‌های بادام» (Almond Blossoms - ۱۸۹۰) یکی از لطیف‌ترین و شخصی‌ترین آثار ونگوگ است که هدیه‌ای برای تولد برادرزاده‌اش (پسر تئو) بود که نام عمویش «وینسنت» را بر او گذاشته بودند. این نقاشی نماد امید، تولد دوباره و شروعی تازه است. ونگوگ که عاشق شکوفه دادن درختان در اوایل بهار بود، شاخه‌های درخت بادام را که زودتر از سایر درختان گل می‌دهند، در پس‌زمینه‌ای از آسمان آبی فیروزه‌ای روشن به تصویر کشید.

    تأثیر هنر ژاپن (Japonisme) در این اثر کاملاً مشهود است؛ کادربندی خاص که شاخه‌ها را بریده نشان می‌دهد، خطوط محیطی تیره دور شاخه‌ها و عدم وجود سایه‌روشن‌های غربی، همگی یادآور چاپ‌های چوبی اوکی‌یوئه هستند. برخلاف بسیاری از آثار دیگرش که پر از تلاطم و هیجان هستند، این تابلو حسی از آرامش عمیق، سکون و زیبایی خالص را منتقل می‌کند. این نقاشی برای خانواده ونگوگ ارزش عاطفی بسیاری داشت و همواره در اتاق نشیمن آن‌ها و بالای پیانو آویخته می‌شد تا یادآور عشقی باشد که وینسنت به خانواده‌اش داشت.

    شکوفه های بادام نقاشی معروف ونگوگ

    ۶. گندمزار با کلاغ ها

    تابلوی دراماتیک و پرقدرت گندم‌زار با کلاغ‌ها (Wheatfield with Crows - ۱۸۹۰)، سال‌هاست که به‌اشتباه به‌عنوان آخرین اثر ونگوگ و نوعی «یادداشت خودکشی بصری» تفسیر می‌شود؛ برداشتی که بیش از آن‌که بر شواهد تاریخی استوار باشد، حاصل فضای تیره و روایت‌های رمانتیک پیرامون مرگ اوست. بااین‌حال، فضای حاکم بر نقاشی بی‌شک بازتاب‌دهنده تلاطم روحی شدید او در هفته‌های پایانی عمر است. آسمان آبی تیره و طوفانی که بر فراز گندم‌زار طلایی سنگینی می‌کند، حس تهدید و اضطراب را القا می‌کند.

    سه مسیر خاکی قرمز رنگ که به هیچ مقصدی نمی‌رسند و در میان گندم‌ها گم می‌شوند، نمادی از سرگردانی و بن‌بست در زندگی نقاش هستند. پرواز دسته‌ای از کلاغ‌های سیاه که با ضرب‌قلم‌های سریع و خشن کشیده شده‌اند، مانند لکه‌هایی شوم بر بوم پراکنده‌اند و حس مرگ و پایان را تداعی می‌کنند. ونگوگ خود درباره این دشت‌های گندم گفته بود که آن‌ها «اندوه و تنهایی بی‌نهایت» را بیان می‌کنند. بااین‌حال، زیبایی وحشی و قدرت رنگ‌ها در این اثر، گواهی بر این است که او تا آخرین لحظه نیز تسلیم نشده و با تمام وجود سعی در بیان احساساتش داشته است.

    گندمزار با کلا ها از نقاشی های ونگوگ

    ۷. اتاق خواب در آرل

    نقاشی اتاق خواب در آرل (The Bedroom - ۱۸۸۸) تصویری صمیمی و خودمانی از اتاق خواب شخصی ونگوگ در «خانه زرد» در آرل است. ونگوگ سه نسخه از این تابلو کشید که نشان‌دهنده علاقه و دلبستگی خاص او به این فضا بود؛ فضایی که قرار بود مأمنی برای استراحت و آرامش ذهنی او باشد. او در نامه‌ای به تئو نوشت که می‌خواهد با این نقاشی، ذهن و تخیل بیننده را به استراحت و خواب دعوت کند.

    پرسپکتیو در این اثر به عمد دستکاری شده و کج و معوج است؛ دیوارها و کف اتاق زوایای غیرمعمولی دارند که هم نشان‌دهنده معماری واقعی اتاق زیرشیروانی است و هم بازتابی از عدم تعادل ذهنی نقاش. رنگ‌ها ساده، تخت و بدون سایه هستند (مانند چاپ‌های ژاپنی) و ترکیب رنگ‌های مکمل (آبی دیوارها و زرد تخت و صندلی‌ها) هارمونی آرامش‌بخشی ایجاد کرده‌ است. وجود دو صندلی، دو بالش و تابلوهای جفت روی دیوار، به شکلی ناخودآگاه اشاره به تنهایی ونگوگ و آرزوی عمیق او برای داشتن همدم و شریک زندگی دارد.

    اتاق خواب در آرل از تابلوهای نقاشی ونگوگ

    ۸. سلف پرتره با گوش باندپیچی

    سلف‌پرتره تکان‌دهنده گوش باندپیچی‌شده (Self-Portrait with Bandaged Ear - ۱۸۸۹)، سندی تصویری از یکی از تلخ‌ترین حوادث تاریخ هنر است. ونگوگ این اثر را مدت کوتاهی پس از بریدن گوش چپش و بازگشت از بیمارستان به خانه زرد کشید. او درحالی‌که کلاه پوستی زمستانی بر سر و پالتوی ضخیم سبز رنگ بر تن دارد، در اتاقی سرد نشسته و به روبه‌رو خیره شده است. نکته جالب اینجاست که باند روی گوش راست دیده می‌شود، زیرا او نقاشی را با نگاه کردن در آینه کشیده است.

    چهره او لاغر، رنگ‌پریده و استخوانی است؛ اما نگاهش همچنان مصمم و شاید کمی خیره و بی‌حالت است، گویی در تلاش است تا با واقعیت جدید چهره‌اش روبه‌رو شود. در پس‌زمینه، یک سه پایه نقاشی و یک چاپ ژاپنی (گیشا) دیده می‌شود که نشان می‌دهد با وجود تمام رنج‌ها، هنر همچنان تنها پناهگاه و هویت اوست. این نقاشی اعترافی شجاعانه به آسیب‌پذیری و درعین‌حال اراده‌ای آهنین برای ادامه دادن به کار نقاشی است.

    سلف پرتره با گوش باندپیچی شده ونگوگ

    ۹. اندوه

    طراحی «اندوه» (Sorrow – ۱۸۸۲) یکی از صریح‌ترین و انسانی‌ترین بیان‌های رنج در آثار ونگوگ است؛ اثری خام، بی‌پیرایه و عاری از هرگونه زیباسازی رمانتیک. این کار در دوره اقامت او در لاهه شکل گرفت؛ زمانی که ونگوگ عمیقاً درگیر زندگی فقرا و حاشیه‌نشینان جامعه بود و هنر را ابزاری برای همدلی می‌دانست. پیکر زنی برهنه در مرکز تصویر دیده می‌شود که بر زمین نشسته، سرش را پایین انداخته و بدنش را در خود جمع کرده است؛ حالتی تدافعی و فروبسته که بیش از هر چیز، تنهایی و درماندگی را فریاد می‌زند.

    خطوط تند و خشن مداد و زغال، به‌جای آن‌که بدن را نرم و دل‌فریب نشان دهند، وزن اندوه را بر آن تحمیل می‌کنند. چهره زن دیده نمی‌شود؛ اما غیاب چهره خود به بی‌صدایی رنج او اشاره دارد؛ گویی اندوه آن‌قدر عمیق است که نیازی به نگاه ندارد. مدل این اثر، «سین» زنی فقیر و باردار بود که ون‌گوگ مدتی از او حمایت می‌کرد، و همین پیوند شخصی، به اثر بُعدی اخلاقی و همدلانه می‌دهد. «اندوه» نه تصویری از ضعف، بلکه اعترافی صادقانه به واقعیت درد انسانی است؛ اثری که نشان می‌دهد ون‌گوگ پیش از آن‌که نقاش رنگ‌ها باشد، شاهد رنج انسان‌ها بود.

    تابلو اندوه از آثار معروف ونگوگ

    اولین و آخرین نقاشی ونگوگ

    اولین و آخرین نقاشی ونگوگ مسیری تکان‌دهنده را آشکار می‌کند؛ از سکوت سنگین یک طبیعت بی‌جان ساده تا فوران بی‌قرار ریشه‌هایی که زمین را می‌شکافند. گویی ونگوگ در نخستین اثرش به آرامی ایستاده است و به جهان نگاه می‌کند؛ و در آخرین اثر، خود به بخشی از همان زمینِ آشفته تبدیل شده است؛ پایانی که نه خاموش، بلکه ناآرام و بی‌امان است.

    اولین نقاشی ونگوگ

    «طبیعت بی‌جان با کلم و کفش‌های چوبی» (Still Life with Cabbage and Clogs – ۱۸۸۱) را می‌توان نقطه‌ آغاز مسیر نقاشانه‌ ونسان ونگوگ دانست؛ اثری ساده و خام که بیش از آن‌که جاه‌طلبانه باشد، تمرینی صبورانه برای دیدن و ساختن است. ون‌گوگ این نقاشی را در سال‌های نخستین ورودش به هنر کشید؛ زمانی که هنوز در جست‌وجوی زبان بصری خود بود. کلم‌های سبز تیره و کفش‌های چوبی زمخت، با رنگ‌هایی فروخورده و نور کم‌جان نقاشی شده‌اند و فضای کلی اثر سنگین و خاکی است. این انتخاب سوژه و رنگ، علاقه‌ اولیه‌ ونگوگ به زندگی روزمره‌ی طبقات فرودست و اشیای ساده را نشان می‌دهد؛ نگاهی که بعدها، هرچند با زبانی کاملاً متفاوت، در تمام آثارش باقی ماند.

    اولین نقاشی ونگوگ

    آخرین نقاشی ونگوگ

    بر اساس تحقیقات جدید موزه ونگوگ، به احتمال بسیار زیاد تابلوی ناتمام ریشه‌های درخت (Tree Roots - ۱۸۹۰)، آخرین اثری است که ونگوگ در صبح روز خودکشی روی آن کار می‌کرده است. این نقاشی با ترکیبی درهم‌تنیده و تقریباً انتزاعی از تنه درختان، ریشه‌های بیرون‌زده و خاک و گیاهان، تصویری از آشفتگی و تلاش برای بقا را نشان می‌دهد. هیچ خط افق مشخصی در کار نیست و بیننده مستقیماً با توده‌ای از فرم‌ها و رنگ‌ها روبروست.

    ریشه‌های آبی و کج و معوج که نومیدانه در خاک زرد و سست چنگ انداخته‌اند، استعاره‌ای قدرتمند از وضعیت روانی ونگوگ در روزهای آخر است؛ تلاشی دردناک برای حفظ تعادل و اتصال به زندگی، درحالی‌که زمین زیر پایش در حال لغزیدن است. این اثر که سال‌ها نادیده گرفته شده بود، اکنون به‌عنوان وصیت‌نامه بصری او شناخته می‌شود؛ پیامی ناتمام از هنرمندی که ریشه‌هایش در خاک این جهان خشکید، اما در آسمان هنر جاودانه شد.

    ریشه های درخت، آخرین نقاشی ونگوگ

    چرا ونگوگ گوشش را برید؟

    ماجرای بریده شدن گوش ونگوگ در شب ۲۳ دسامبر ۱۸۸۸ در آرل، یکی از بحث‌برانگیزترین و تلخ‌ترین رویدادهای تاریخ هنر است که مرز میان نبوغ و جنون را به تصویر می‌کشد. روایت کلاسیک و پذیرفته‌شده این است که پس از هفته‌ها تنش فزاینده و زندگی پرتلاطم با پل گوگن در خانه زرد، مشاجره‌ای سخت میان آن دو در می‌گیرد. ونگوگ که از نظر روحی ناپایدار بود، ابتدا با تیغ ریش‌تراشی به گوگن حمله‌ور می‌شود؛ اما پس از فرار گوگن، خشم خود را به سمت خویش برمی‌گرداند و در یک حملهٔ جنون آنی (سایکوتیک)، بخش پایینی گوش چپ خود را می‌برد. او سپس گوش بریده را می‌شوید، در روزنامه می‌پیچد و آن را به دختری به نام راشل در روسپی‌خانه محلی هدیه می‌دهد و می‌گوید: «با دقت از این شیء مراقبت کن.»

    اما در سال‌های اخیر، مورخان و روان‌شناسان لایه‌های جدیدی از این ماجرا را واکاوی کرده‌اند. یک نظریه قوی بر این باور است که محرک اصلی این فروپاشی عصبی، دریافت نامه‌ای از تئو مبنی بر نامزدی او با یوهانا بونگر بود. وینسنت که تئو را تنها حامی مالی و عاطفی خود می‌دانست، دچار ترس شدید از طرد شدن، تنهایی و قطع حمایت‌های مالی شد و این خودزنی، فریادی برای جلب توجه و کمک بود.

    نظریه جنجالی دیگری که توسط برخی محققان آلمانی مطرح شده، ادعا می‌کند که گوش ونگوگ در واقع توسط گوگن (که شمشیرباز ماهری بود) در حین دفاع از خود بریده شد و وینسنت برای محافظت از دوستش و جلوگیری از دستگیری او، داستان خودزنی را ابداع کرد؛ هرچند این فرضیه شواهد مستند کمی دارد. درهرحال، این حادثه نقطه پایانی بر رؤیای «استودیوی جنوب» و آغاز دوران بستری شدن‌های طولانی وینسنت بود.

    چرا ونگوگ گوشش را برید؟

    بیماری ونگوگ

    زندگی درونی وینسنت، همچون گردابی از رنگ‌های تیره و روشن بود که هرگز آرام نمی‌گرفت؛ نبردی بی‌پایان میان شورِ خلق کردن و مغاکی از یأس که او را به قعر خود می‌کشید. روان‌پزشکان امروز نام‌های علمی بسیاری بر دردهای او نهاده‌اند؛ از اختلال دوقطبی که او را گاه به اوج آسمان‌های پرستاره می‌برد و گاه در سیاهچاله‌های افسردگی رها می‌کرد، تا صرع و مسمومیت با سرب. اما برای خودِ وینسنت، این دردها نام نداشتند؛ آن‌ها «طوفان‌هایی در جمجمه» بودند؛ صداهایی که در سکوت فریاد می‌کشیدند و سایه‌هایی که حتی در درخشان‌ترین آفتاب آرل، دست از سرش برنمی‌داشتند. نامه‌های او به تئو، نه فقط شرح حال، بلکه اعتراف‌نامه‌های روحی زخم‌خورده‌اند؛ کلماتی که بوی تنهایی می‌دهند و از هراسِ همیشگیِ «سربار بودن» حکایت می‌کنند.

    آسایشگاه سن‌رمی، که قرار بود پناهگاهی امن برای این روح طوفان‌زده باشد، به صحنه دراماتیک‌ترین پرده از زندگی او بدل شد. در این سلول‌های سنگی، پارادوکسی عظیم شکل گرفت؛ جنون، به جای آنکه قلم را از دستش بگیرد، آن را تیزتر کرد. وینسنت در میان حملات وحشتناکی که او را وادار به بلعیدن رنگ‌های سمی می‌کرد، با نقاشی کردن به جنگِ تاریکی می‌رفت. او «شب پرستاره» را نه از سرِ آرامش، بلکه برای فرار از کابوس‌های بیداری کشید. هر ضربه قلم‌مو روی بوم، تلاشی مذبوحانه بود برای نظم بخشیدن به آشوبِ ذهن؛ نوعی کیمیاگری که دردِ خالص را به زیبایی جاودان تبدیل می‌کرد، حتی اگر خودِ کیمیاگر در آتش این فرآیند می‌سوخت.

    بیماری های ونگوگ

    در ماه‌های پایانی، اندوه وینسنت دیگر از جنسِ غم‌های معمولی نبود؛ سنگینیِ کوهی را داشت که بر سینه‌اش نشسته بود. بوم‌های آخرش، با آن کلاغ‌های سیاه که بر فراز گندم‌زارهای طلایی چرخ می‌زدند، فریاد مردی بودند که به بن‌بست رسیده بود. او در نامه‌هایش نوشت:

    سعی کردم اندوه و تنهاییِ بی‌نهایت را نقاشی کنم.

    ترس از آینده، وحشت از بازگشتِ حملات و احساس گناه در برابر برادری که بارِ زندگی‌اش را به دوش می‌کشید، او را به نقطه‌ای رساند که مرگ را نه پایان، که رهایی دید. و آن جمله نهایی، «غم تا ابد باقی خواهد ماند»، تنها یک پیش‌گویی نبود؛ بلکه مرثیه‌ای بود برای قلبی چنان وسیع که درد تمام جهان را در خود جای داده بود؛ اما برای خودش جایی برای آرامش نیافت.

    تمام نقاشی های ونگوگ در موزه آمستردام

    مرگ ونگوگ

    پایان زندگی ونگوگ نیز همچون بوم‌های نقاشی‌اش، ترکیبی از ابهام، درد و رنگ‌های تند بود. در روز یکشنبه ۲۷ ژوئیه ۱۸۹۰، او طبق معمول با وسایل نقاشی‌اش برای کار به مزارع گندم اطراف اور سور اواز (Auvers-sur-Oise) رفت؛ اما شب‌هنگام با پیکری خونین و گلوله‌ای در شکم به مسافرخانه راوو (Auberge Ravoux) بازگشت. او به صاحبان مسافرخانه گفت که سعی کرده خودکشی کند. گلوله به دنده برخورد کرده و کمانه کرده بود؛ بنابراین آسیبی به اندام‌های حیاتی نرسانده بود؛ اما عدم امکان جراحی و عفونت بعدی وضعیت را وخیم کرد. تئو با شنیدن خبر بلافاصله خود را از پاریس رساند و دو روز آخر را بر بالین برادرش گذراند.

    وینسنت در تمام این مدت هوشیار بود و با آرامشی عجیب به استقبال مرگ رفت؛ گویی که آن را رهایی از رنجی بی‌پایان می‌دانست. سرانجام در ساعات اولیه ۲۹ ژوئیه در آغوش برادرش جان سپرد. اگرچه روایت خودکشی به‌طور گسترده پذیرفته شده است، اما در سال ۲۰۱۱ زندگینامه‌نویسانی نظریه‌ای را مطرح کردند که او ممکن است به طور تصادفی توسط دو پسر نوجوان محلی که با یک اسلحه معیوب بازی می‌کردند، هدف قرار گرفته باشد و برای اینکه زندگی آن‌ها خراب نشود، مسئولیت را به گردن گرفته است. بااین‌حال، شواهد تاریخی و نامه‌های او که نشان‌دهنده افکار تاریک و ناامیدی عمیقش در آن روزها بود، کفه ترازو را به نفع خودکشی سنگین می‌کند.

    مرگ ونگوگ

    نامه خودکشی ونگوگ

    هنگامی که پیکر بی‌جان ونگوگ را جستجو کردند، نامه‌ای ناتمام در جیبش یافتند که قرار بود برای تئو ارسال شود. اگرچه این یک «یادداشت خودکشی» کلاسیک نبود، اما محتوای آن همچون وصیت‌نامه‌ای هنری و احساسی خوانده می‌شود. او در این نامه با لحنی تلخ و خسته نوشته بود:

    خب، حقیقت این است که ما فقط می‌توانیم از طریق نقاشی‌هایمان حرف بزنیم... من زندگی‌ام را برای کارم به خطر انداختم و عقلم در این راه نیمه‌ویران شد.

    این کلمات نشان می‌دهد که او نقاشی را علاوه بر شغل، یک مأموریت وجودی می‌دانست که بهای آن را با سلامت روان و جانش پرداخته است. آخرین جمله‌ای که تئو از زبان وینسنت شنید و بعدها نقل کرد، شاید کوتاه‌ترین و دقیق‌ترین توصیف از زندگی او بود؛ جمله‌ای که نشان می‌داد رنج او فراتر از لحظه مرگ و شاید جزئی از ذات هستی بود:

    غم تا ابد باقی خواهد ماند.

    نامه خودکشی ونگوگ

    قبر ونگوگ

    وینسنت در قبرستان کوچک و روستایی اور سور اواز، در میان مزارع گندمی که بارها نقاشی کرده بود، به خاک سپرده شد. مراسم تدفین او ساده بود و تنها دوستان اندکی در آن حضور داشتند؛ درحالی‌که تابوتش با گل‌های آفتابگردان پوشیده شده بود. اما تراژدی برادران ونگوگ با مرگ وینسنت پایان نیافت. تئو که وابستگی روحی عمیقی به برادرش داشت و از سیفلیس رنج می‌برد، نتوانست داغ وینسنت را تحمل کند و ۶ ماه بعد در هلند درگذشت. در سال ۱۹۱۴، همسر تئو، یوهانا (که نقش اصلی را در شهرت وینسنت داشت)، ترتیبی داد تا بقایای جسد تئو به اور سور اواز منتقل شود. اکنون دو برادر که در زندگی یک روح در دو بدن بودند، در کنار هم زیر دو سنگ قبر ساده و یکسان که با پیچک‌های سبز همیشه به هم پیوسته‌اند، آرام گرفته‌اند.

    قبر ونگوگ

    امضای ونگوگ

    اگر به گوشه تابلوهای ونگوگ دقت کنید، متوجه نکته‌ای خاص می‌شوید؛ او تقریباً همیشه آثارش را تنها با نام کوچک «Vincent» امضا می‌کرد و از نام خانوادگی «van Gogh» استفاده نمی‌کرد. دلیل این امر، ریشه در انزوا و بیگانگی او داشت. وینسنت پس از مهاجرت به فرانسه متوجه شد که تلفظ صحیح نام خانوادگی هلندی‌اش (که با صدای خشن «خ» از گلو ادا می‌شود) برای فرانسوی‌ها و انگلیسی‌ها غیرممکن است و اغلب آن را مسخره یا اشتباه تلفظ می‌کنند. او می‌خواست به‌عنوان «وینسنت» شناخته شود؛ نامی که ساده، صمیمی و جهانی بود. علاوه بر این، امضای او معمولاً با رنگی متضاد با پس‌زمینه (مثلاً قرمز روی سبز یا آبی روی زرد) نوشته می‌شد تا صرفاً یک نشانه نباشد، بلکه به‌عنوان جزئی از ترکیب‌بندی هنری اثر عمل کند.

    امضای ونگوگ

    موزه ونگوگ آمستردام

    موزه ونگوگ آمستردام، معبد دوستداران هنر و بزرگترین بنای یادبود برای این هنرمند است. این موزه که در سال ۱۹۷۳ افتتاح شد، حاصل تلاش‌های خستگی‌ناپذیر یوهانا بونگر (همسر تئو) و وینسنت ویلم (پسر تئو) برای حفظ یکپارچه میراث خانوادگی بود. این مجموعه عظیم شامل بیش از ۲۰۰ تابلوی نقاشی، ۵۰۰ طراحی و ۷۰۰ نامه دست‌نویس است که بزرگترین کلکسیون آثار ونگوگ در جهان محسوب می‌شود.

    معماری موزه با طراحی مدرن و نورپردازی دقیق، فضایی را ایجاد کرده است که بازدیدکننده را به سفری درونی در ذهن هنرمند می‌برد. چیدمان آثار به‌صورت کرونولوژیک (زمانی) است؛ بنابراین شما می‌توانید قدم به قدم، سیر تحول او را از تاریکی سیب‌زمینی‌خورها تا انفجار نور در آفتابگردان‌ها و آشفتگی نهایی در ریشه‌های درخت دنبال کنید. دیدن بافت ضخیم رنگ‌ها از نزدیک و خواندن اصل نامه‌هایی که با جوهر قهوه‌ای و خطی ریز و فشرده نوشته شده‌اند، تجربه‌ای تکان‌دهنده است که فاصله زمانی را از میان برمی‌دارد و شما را در حضور زنده هنرمند قرار می‌دهد.

    موزه ونگوگ آمستردام

    حقایق جالب درباره ونگوگ

    • تنها یک فروش مستند: ونگوگ در طول حیاتش تنها یک تابلو به نام «تاکستان سرخ» را به قیمت ۴۰۰ فرانک (معادل حدود ۱۰۰۰ دلار امروز) به آنا بوخ، خواهر یکی از دوستانش فروخت. کسی هرگز تصور نمی‌کرد روزی آثارش رکورد حراجی‌های جهان را بشکنند.
    • شروع دیرهنگام: برخلاف پیکاسو یا دالی که از کودکی نابغه بودند، ونگوگ نقاشی جدی را تازه در ۲۷ سالگی آغاز کرد و تمام شاهکارهایش را در یک دهه پایانی عمرش خلق کرد.
    • تأثیر بیماری بر رنگ‌ها: برخی پزشکان معتقدند علاقه افراطی او به رنگ زرد ممکن است عارضه جانبی مسمومیت با دیژیتالیس (دارویی که برای صرع مصرف می‌کرد) یا نوشیدن بیش از حد ابسنت (که حاوی توجون است) باشد، که باعث می‌شود بیمار هاله زرد رنگی اطراف اجسام ببیند (زانتوپسیا).
    • نقاشی در شب: برای خلق آثاری مثل «شب پرستاره بر فراز رون»، او شمع‌های روشن را روی لبه کلاه حصیری‌اش نصب می‌کرد تا بتواند پالت رنگ و بومش را در تاریکی ببیند؛ تصویری که خود به اندازه نقاشی‌هایش سوررئال است.
    • چندزبانه بودن: ونگوگ مردی بسیار باهوش و اهل مطالعه بود. او به چهار زبان هلندی، فرانسوی، انگلیسی و آلمانی تسلط داشت و نامه‌هایش را اغلب به زبانی می‌نوشت که با مخاطبش تناسب داشت؛ هرچند در سال‌های آخر زبان فرانسه به زبان اصلی تفکر و نوشتار او تبدیل شده بود.

    تاکستان سرخ ونگوگ

    ونگوگ در سینما

    زندگی دراماتیک، پرشور و تراژیک ونگوگ، همواره سوژه‌ای جذاب برای سینماگران بوده است تا تلاش کنند معمای ذهن او را روی پرده نقره‌ای بازسازی کنند:

    • شور زندگی (Lust for Life - ۱۹۵۶): فیلمی کلاسیک به کارگردانی وینسنت مینلی، با بازی فراموش‌نشدنی و قدرتمند کرک داگلاس. شباهت فیزیکی و انرژی انفجاری داگلاس، تصویری قهرمانانه و رنج‌کشیده از ونگوگ ارائه داد که تا سال‌ها مرجع اصلی بود.
    • وینسنت و تئو (Vincent & Theo - ۱۹۹۰): اثری از رابرت آلتمن که برخلاف فیلم‌های دیگر، تمرکز اصلی‌اش بر رابطه پیچیده، وابسته و گاهی پرتنش میان دو برادر است و نقش حیاتی تئو را برجسته می‌کند.
    • ونگوگ (Van Gogh - ۱۹۹۱): فیلمی فرانسوی به کارگردانی موریس پیالا که بر ۶۷ روز آخر زندگی ونگوگ در اور سور اواز تمرکز دارد و تصویری واقع‌گرایانه و کمتر رمانتیک از روزمرگی او ارائه می‌دهد.
    • وینسنت دوست‌داشتنی (Loving Vincent - ۲۰۱۷): یک شاهکار فنی و بصری؛ این اولین فیلم بلند تاریخ سینماست که تمام ۶۵,۰۰۰ فریم آن توسط ۱۲۵ نقاش با دست و به سبک رنگ‌روغن ونگوگ نقاشی شده است. داستان فیلم تلاشی کارآگاهی برای کشف راز مرگ اوست.
    • بر دروازه ابدیت (At Eternity's Gate - ۲۰۱۸): به کارگردانی جولین اشنابل (که خود نقاش است) و بازی درخشان ویلم دفو. این فیلم بیش از آنکه بیوگرافی باشد، تلاشی برای نشان دادن جهان از دریچه چشم و ذهن ونگوگ است؛ با دوربین لرزان و زوایای دید اول شخص که حس سرگیجه و جذبه عارفانه او نسبت به طبیعت را القا می‌کند.

     فیلم ونگوگ

    پرسش‌های متداول

    ونگوگ کیست؟
    ونسان ونگوگ، نقاش پیشگام هلندی مکتب پساامپرسیونیسم، با رنگ‌های زنده و ضرب‌قلم‌های پرانرژی، عواطف انسانی را به تصویر کشید. او با وجود بیماری روانی و فقر، بیش از ۲۱۰۰ اثر خلق و مسیر هنر مدرن را متحول کرد.
    آخرین نقاشی ونگوگ چیست؟
    تابلوی ناتمام ریشه‌های درخت، احتمالاً اثری است که ونگوگ در صبح روز خودکشی روی آن کار می‌کرد. این نقاشی با ترکیبی درهم‌تنیده از تنه درختان، ریشه‌ها، خاک و گیاهان، تجسمی از آشفتگی و تلاش برای بقا است.
    رضا  علمی رضا علمی
    {{selectedRate}}

    تورهای نوروز ۱۴۰۵ ایوار

    خرید بلیط هواپیما خارجی

     

    تورهای اروپا ایوار

    {{totalCount}} دیدگاه

    {{nameError}}
    {{emailError}}
    {{commentViewData.commentLength - commentMessage.length}} کاراکتر باقی مانده
    {{commentMessageError}}
    {{responseMessage.text}}